حدود هشت سال پیش در همین موقع ها بود . شروع فصل کشاورزی با باد سرد
بهاری همراه شده بود . اولین مرحله کار شالیکاران با ریختن دانه های جو
در آب آغاز میشه . پدر بزرگ و مادر بزرگ مهربانم در کنار مزرعه شان بودند
. مادر بزرگ لبه شلوارش رو بالا می زد تا چهره ای خندان وارد گل و لای
مزرعه بشه . اما در لحظه ای که کار شروع شد دیدم که چهرش جدی شد .
انتظارش رو نداشتم . برای من که هنوز بچه بودم خیلی تعجب برانگیز بود که
چطور مادر بزرگ مهربانم یهو اینقدر جدی شد و برای ساعتی به ما هیچ توجهی
نمی کرد . این روزها با اومدن بهار و شروع دوباره کار به یاد اون دوران
افتادم و راز اون جدیت رو پیدا کردم . در شروع بهار باید جدی بود چون که
زندگی یکسال مادربزرگ به تلاش الانش وابسته است .
